|
سلام دوستاي خوبم اين مطلب ادامه ي پست اول است كه داستانش درباره ي خودمه... خواهش مي كنم عزيزاني كه پست اول رو نخوندن ، بخونند بعد سراغ اين پست بيان تا بتونم از نظراتشون استفاده كنم... از لطفتون ممنونم بعد از اون روز تا يك هفته به هم sms مي داديم بعضي وقتها هم اون زنگ مي زد، تا اينكه قرار شد روز يكشنبه(20 ارديبهشت) همديگرو ببينيم. اون روز خيلي ساده رفتم بر عكس اون... كلي به خودش رسيده بود انگار نگران بود كه مبادا من نپسندمش! غافل از اينكه ديگه اين چيزا براي من ارزشي نداره... يه زماني برام مهم بود، اينكه خوشگل باشه، خوش تيپ باشه، پولدار باشه... و ارشيا همه ي اينا رو با هم داشت تا جايي كه وقتي عكس دو نفرمون رو به دوستام نشون دادم بعضيا از حسودي داشتن مي تركيدن و چيزي نگفتن ولي بعضي ديگه از دوستام گفتن: واي.. چقدر خوشگله، خيلي به هم مياين...! (كاشكي به جاي اينكه ازاین نظر بهم بيايم از نظر فرهنگي بهم ميومديم...) توي دوستيمون فهميدم هيچ كدوم از اين چيزا نه تنها خوشحالم نمي كنه بلكه باعث بيشتر مشكلاتمون بود... اون روز دوستش(حامد) هم اومده بود، كلي حرف زديم، از گذشته، از كدورت هايي كه بينمون بود... قرار شد يك شروع تازه رو داشته باشيم و من ترسيدم، خيلي ترسيدم... چون براي شروع تازه اعتماد لازم بود ولي من هنوز دودل بودم... چيزي نگفتم چون مي دونستم يعني مطمئن بودم كه بعد از چند روز ارشيا مي شه مثل قديم، چون معتقدم: ذات آدما هيچ وقت عوض نمي شه... اون روز خيلي خوشحال بود... با اينكه رانندگي مي كرد ولي همش بر مي گشت عقب و بهم نگاه مي كرد و مي گفت كه خيلي دلش برام تنگ شده بوده... و منتظر بود... منتظر بود تا من بگم بذار دوستت رانندگي كنه و تو بيا عقب پيش من (چون ماشين شاسي بلند بود و شيشه هاي عقب دودي، موقعيت خوبي بود!) ولي من چيزي نگفتم! نمي گم كه نمي خواستم! ولي چيزي نگفتم... خودش چند بار به دوستش گفت كه بياد رانندگي كنه ولي دوستش خيلي زرنگ بود، وقتي مي ديد من چيزي نمي گم اونم به روي خودش نمي آورد... يه لحظه دلم براي ارشيا سوخت چون قبلا بهم گفته بود: وقتي تو پيشم باشي نمي تونم خودمو كنترل كنم بر عكس تو... خلاصه اون روز تموم شد. قرار شد ادامه پيدا كنه و من هنوز دودل بودم... ماجرا ادامه داشت، همه چيز خوب بود، خيلي خوب... ولي من ته دلم منتظر بودم، منتظر روزي كه خواسته ي ارشيا برگرده... و اون روز رسيد... روز چهارشنبه (30 ارديبهشت) تك زنگ زد، فكر كردم sms داده ولي بهم نمي رسه بهش زنگ زدم، نه خبري از sms بود و نه خبري از ارشياي خوب... ديدم دوباره شروع كرده... خيلي تعجب نكردم، بهش گفتم كه تو دوباره عوض شدي، گفت: من برم فكرامو كنم دوباره بهت زنگ مي زنم. مي ترسيد، مي ترسيد حرفي بزنه يا كاري كنه كه بعدا پشيمون بشه... ساعت 5 زنگ زد، شروع كرد به حرف زدن ولي حرفي درباره ي عوض شدنش نزد. احساس كردم مي خواد بيشتر فكر كنه به خاطر همين چيزي نگفتم. ديگه تا فرداش هيچ خبري ازش نشد، پنج شنبه 10 صبح اين متن رو براش فرستادم: آن چنان حواسمان به نداشته هاست كه نمي توانيم از داشته هايمان لذت ببريم... ساعت 7:30 داشتم با موبايلم و هندزفري آهنگ گوش مي كردم، وقتي به آهنگي كه در زير نوشتم رسيدم يه لحظه نگران شدم، خواستم آهنگ رو عوض كنم كه يه دفعه آهنگ متوقف شد و ارشيا زنگ زد! خنده ي تلخي كردم و گفتم: نمي شه از سرنوشت فرار كرد... گفت: صبح چه پيامي دادي دستم خورد و پاك شد... متن رو براش خوندم و گفتم: فقط زنگ زدي همين رو بپرسي؟ يه كم فكر كرد و گفت: نه... زنگ زدم تمومش كنيم... ارشياي خوب برگشته بود! گفت: با ادامه ي اين دوستي تو خيلي اذيت مي شي، من لياقت تو رو ندارم. هيچي نگفتم... خواستيم دنبال مقصر بگرديم، اون يه چيزي مي گفت منم يه چيزي... دوست داشتيم درباره ي هر چيزي حرف بزنيم به جز خداحافظي! آخرش من گفتم: مهم نيست كي مقصره مهم اينه كه من و تو نمي تونيم ادامه بديم. گفت: آره، ما با هم فرق مي كنيم، فرهنگ خانوادگي مون متفاوته، بهتره تمومش كنيم... (وقتي گفت فرهنگ خانوادگي مون، صداش رو آورد پايين... دلم براش سوخت چون ارشيا مي خواست خوب باشه همه ي تلاشش رو هم مي كرد ولي تربيت و فرهنگ خوانوادش كه 22 سال باهاش همراه بود اين اجازه رو بهش نمي داد...!) گفت: با نظرات من موافقي؟ گفتم: آره... گفت: پس ديگه تحت هيچ شرايطي با هم تماس نمي گيريم، گفتم: باشه... سريع خداحافظي كرد و قطع كرد، حتي اجازه نداد من خداحافظي كنم! مي خواست متوجه بغض توي گلوش نشم...! وقتي تماس قطع شد، آهنگ دوباره شروع كرد به خوندن... گريه كنم يا نكنم، آخر ماجرا رسيد گريه كنم يا نكنم، قصه به انتها رسيد... تو مي روي و آينه پر مي شود از بي كسي از من سفر مي كني و به مرگ قصه مي رسي ببين كه آب مي شود قطره به قطره قلب من گريه كنم يا نكنم، آخر ماجرا رسيد گريه كنم يا نكنم، قصه به انتها رسيد تو جامه دان پر مي كني، من خالي از جان مي شوم يك لحظه در چشمم ببين، ببين چه ويران مي شوم بعد از تو با من چه كنم، با منه بي پناه من كجاي شب پنهان شوم، كجاي اين عاشق شكن تو مي روي و جان من، گور ترنم مي شود خورشيدكي كه داشتمش در شب من گم مي شود چيزي نگو با آينه، با رازقي حرفي نزن گريه كنم يا نكنم، آخر ماجرا رسيد بي اختيار اشكام سرازير شد... من ارشيا رو دوست داشتم، عاشقش نبودم ولي خيلي دوسش داشتم... اونم خيلي دوستم داشت، اينو مطمئنم... ولي تو خوانواده ي اونا دوست داشتن همراه با ابراز علاقه بود و اين ابراز علاقه رابطه ي س... بود! با چشم هاي خيسم به آسمون نگاه كردم و گفتم: خدايا شكرت... آره، خدايا واقعا شكرت خوشحالم... چون خيلي وقت بود از خدا خواسته بودم كاري كنه تا سقوط نكنم (اگه عاشقش مي شدم سقوطم حتمي بود!) خوشحالم... چون خدا كمكم كرد خوشحالم... چون فهميدم هنوز فراموشم نكرده خوشحالم... چون اين اتفاق افتاد تا بهش نزديك تر بشم خوشحالم... خدايا به ارشيا هم كمك كن...
سلام دوستاي خوبم من اين شعر فروغ رو خيلي دوست دارم . . . نوشتم تا شما هم بخونيدش، اميدوارم خوشتون بياد باز هم قلبي به پايم افتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گير و دار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمه ي لبهاي من باز هم در بستر آغوش من رهرويي در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نمي دانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او به فكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او به من مي گويد اي آغوش گرم من به او مي گويم اي ناآشنا بگذر از من، من تو را بيگانه ام آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا، كس به آوزش نخواند
تنها تو مي داني دلم سرشار تنهاييست چشم هاي خسته ام غمبار و بارانيست تنها تو مي داني سكوتم پر ز فريادست اندوهگين و خسته ام اما لبم شادست تنها تو مي داني چقدر غمگين و تنهايم ماه و ستاره گشته است همدرد شبهايم وقتي نباشي بي قرار و خسته مي مانم هر دلخوشي را بي تو از آيينه مي دانم من خوب مي دانم دلم بي تو زمستانيست تنها پناهم اشك هاي سرد و بارانيست من خوب مي دانم تنفس بي تو چه دشوارست غم با وجود تو سرش همواره بر دارست با من بمان اي خوب من اي ماه شبهايم من با حضور سبز تو از عشق سرشارم
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم عاشق بشم گفتند: گناه است وقتی به راستی عشق ورزیدم گفتند: دروغ است وقتی گریستم گفتند: کودکانه است وقتی خندیدم گفتند: دیوانه است وقتی به نیایش روی آوردم گفتند: خرافات است ولی وقتی سکوت کردم گفتند: عاشق است...
امروز روز تولدش بود. یه دلم می گفت بهش زنگ بزنم و تبریک بگم یه دلم می گفت: نه... بازم شروع نکن تازه داری فراموشش می کنی نذار بازم اذیتت کنه... ولی خیلی دلم می خواست بهش زنگ بزنم. بالاخره مریم گفت: زنگ بزن و بهش بگو که فقط می خوای تولدشو تبریک بگی... منم از خدا خواسته زود زنگ زدم. ساعت ۱۲ بود.. ۲ بار زنگ زدم اشغال بود. گفتم: حتما داره با دوست دخترش حرف می زنه... شاید با عسل دوست شده باشه... یه دفعه همه چیز از جلوی چشمام رد شد... انگار همین دیروز بود ... داشتیم با هم حرف می زدیم که عسل به گوشی اش زنگ زد (دختری که به ارشیا پیشنهاد ... داده بود!) ارشیا بهم گفت که اونو پیچونده ولی بعدا فهمیدم که اون اتفاقی که نباید بیفته افتاده بود... همیشه فکر می کردم که ما با هم خیلی خوبیم و هیچ مشکلی نداریم ولی این فقط تصور من بود... من ارشیا رو خیلی دوست داشتم به خاطر همین خیلی براش مایه گذاشتم و حاضر بودم هر کاری براش بکنم ولی بزرگترین مشکل ما خواسته ی ... ارشیا بود که من نمی تونستم باهاش کنار بیام... سر همین موضوع یه روز با هم بحث کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.... چند روز بعد وقتی دیدم ازش خبری نیست بهش زنگ زدم ولی جواب نداد... تا ۱ هفته بهش زنگ می زدم ولی هر دفعه رد تماس می کرد... خیلی ناراحت بودم فکر می کردم دنیام به آخر رسیده...۱ ۱ماه گذشت کم کم داشتم به نبودنش عادت می کردم. دیگه اون آدم سابق نبودم ارشیا منو خورد کرده بود... با حرفاش با کاراش با رد تماس کردناش... غرور منو شکسته بود. توی این ۱ ماه همش به این فکر می کردم که خدا کنه ۱ روز برگرده تا باهاش تلافی کنم... بالاخره اون روز رسید... بهم زنگ زد اصلا باور نمی کردم ولی خودش بود خیلی عوض شده بود. همش می گفت: منو ببخش... من به تو بد کردم توی اون مدت برام مشکلی پیش اومده بود و از این حرفا... خیلی پشیمون بود همش منت می کشید منم تا تونستم ضایعش کردم کاری که همیشه اون باهام می کرد... ارشیا انقدر عوض شده بود که فکر می کردم خواستش رو هم فراموش کرده به خاطر همین بازم به ادامه ی دوستی با اون امیدوار شدم... روز ولن تاین قرار بود همدیگه رو ببینیم روز قبلش بهش گیر داده بودم که تو همون آدم سابق هستی و اصلا عوض نشدی اونم عصبانی شده بود و وقتی بهش گفتم: کجا همدیگه رو ببینیم گفت: خونه ی ما... اون موقع بود که فهمیدم این همون ارشیای قبلی است...بهش گفتم تو که می دونی من اهلش نیستم پس بیا تمومش کنیم اونم فقط ۲ کلمه گفت: اوکی بای... این دفعه خیلی ناراحت نشدم ولی بازم ضربه خوردم دیگه مطمئن بودم که همه چیز تموم شد... ۱ماه دیگه هم گذشت نزدیک عید بود آخرین شنبه ی سال ۸۷ شب ساعت ۸ بهم پیام داد... با خودم گفتم: چرا این بی خیال من نمی شه؟!!! اینکه هیچ وقت منو دوست نداشت پس چرا الان اینجوری شده؟؟؟ خوبی کار اینجا بود که من دیگه آدم سابق نبودم راحت می تونستم احساساتم رو کنترل کنم چون دیگه دوسش نداشتم(البته فکر می کردم...) گفت: دیشب خوابتو دیدم می خوام بدونم منو بخشیدی یا نه؟! گفتم: آره... ولی ته دلم گفتم: نه...ديگه چيزي نگفت. چند روز بعد دوباره پيام داد كه من همش خوابتو مي بينم نمي تونم فراموشت كنم خيلي دوستت دارم خواهش مي كنم منو ببخش و بيا بازم با هم باشيم... گفتم: اگه بازم خواستت رو تكرار كني چي؟ گفت: تو برگرد من قول مي دم ديگه از اين حرفا نزنم اصلا ديگه بهت دستم نمي زنم فقط تو برگرد... از طرفي ديدم خيلي گير داده و ول كن نيست از طرفي هم مطمئن بودم چند روز ديگه بر مي گرده سر خونه ي اول به خاطر همين تصميم گرفتم باهاش مثلا آشتي كنم چون توي عيد بود و همديگه رو نمي ديديم مطمئن بودم كه تا آخر عيد بازم مي شه همون ارشياي قبلي و منم راحت تمومش مي كنم... احساس مي كردم عوض شده ولي حرفاشو باور نمي كردم يعني انقدر بد بود كه خوب شدنش مثل يه معجزه بود... البته از اول هم بد نبود از وقتی که فهمید دوسش دارم اینجوری شد... توي عيد دو بار بهم زنگ زد ولي انقدر سرد باهاش حرف زدم كه ناراحت شد. آخرين بار4 فروردين بود كه بهم زنگ زد ديروزش تولدم بود ولي يادش رفته بود... بعد از قطع كردن بهش پيام دادم و گفتم كه تولدمو فراموش كرده. تولدمو تبريك گفت... منم گفتم مرسي... همين.. ديگه ازش خبري نشد منم زياد از نبودنش ناراحت نبودم ولي هروقت كه به پيام ها و تماس هاي آخرش فكر مي كردم پيش خودم مي گفتم: نكنه واقعا عوض شده باشه... آخه خيلي مهربون شده بود انقدر منت مي كشيد كاري كه تو مدت دوستيمون اصلا نكرده بود. انقدر قشنگ نازمو مي كشيد... نمي دونم... نمي دونم... توي همين فكرا بودم كه يه دفعه مريم گفت: چي شد؟ زنگ بزن ديگه... دوباره شماره رو گرفتم گوشي رو برداشت خودش بود. واااااااااااي... باورم نمي شد... چقدر دلم براي صداش تنگ شده بود... خيلي گرم سلام و احوالپرسي كرد از لحن صداش معلوم بود كه چقدر خوشحال شده... تولدشو تبريك گفتم تشكر كرد و گفت: اصلا فكر نمي كردم كه يادت مونده باشه... خيلي قشنگ حرف مي زد... از اون روزايي مي گفت كه من باهاش قهر بودم گفت: اون روز كه گفته بوده خوابم رو ديده دروغ بوده و چون دلش برام تنگ شده بوده ولي بهونه اي نداشته اون جوري گفته... گفت: بعد از اينكه تولدتو تبريك گفتم با خودم گفتم چند روز بهت پيام ندم يه دفعه به خودم اومدم ديدم دو هفته گذشته ديگه روم نشد بهت پيام بدم... بعد گفت: پنج شنبه خيلي بهت فكر كردم توي اين مدت اصلا نتونستم فراموشت كنم... گفت: يه سوال مي پرسم تو رو خدا راستشو بگو.. تو اين مدت به من فكر مي كردي؟ گفتم: آره... (خيلي جالب بود چون منم دقيقا پنج شنبه ياد اون افتاده بودم...) گفت: خيلي دلم برات تنگ شده... نمي دونم چرا... شايد احمقانه باشه ولي همه ي حرفاشو باور كردم گفت: مي تونم بهت زنگ بزنم؟ گفتم آره... گفت: پس هروقت خواستم بهت زنگ بزنم اول پيام مي دم بعد اگه اوكي كردي مي زنگم يا هروقت خودت خواستي تك بزن من مي زنگم واي خداي من... باورم نمي شه... انگار دارم خواب مي بينم... اين ارشيا اون ديوي كه من مي شناختم نبود ارشيايي كه هميشه مي گفت تو زنگ بزن پول موبايلم زياد ميشه.. الان داره اين جوري مي گه وااااااااااي... اين اوني كه من مي شناختم نيست هنوز باورم نمي شه... نمي دونم... نمي دونم...
|
About![]()
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم Archivesهفته اوّل خرداد 1388هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 Links
نسیم عشق |